چرا ؟ و موریانه

واقعا ایده ای ندارم که چرا اینقدر دیر به دیر میام، سابقا یه سری دلایل برای خودم پیدا میکردم که مثلا ببین حاجی تو الان داری این کارو میکنی ، پس این بقیه رو ولش کن و بچسب به همین. امروز قاطعانه میگم همون دلایل هم دیگه نیست ، فکرم اینه دیگه ته کشیدم چیزی دیگه برای عرضه نیست ولی خب دوست ندارم در اینجارو مثل بقیه جاها تخته کنم.

هست ولی ما نیستیم ، اگر شما باشید ما هم هستیم فقط هوا نادخه در بستیم :) گاهی وا میشه ولی شاید دیر شایدم کمی دور !

شما به بزرگی خودت ببخش.


تیک فیلم مستند می دیدم از موریانه های داخل تنه یک درخت تناور و بزرگ و بلند. موریانه ها مدتها و مدتها در سکوت درخت را می جویدند، بی هیچ نشانه ای از بیرون. درخت در سکوت و صبوری، تن داده بود به انقراض تدریجی. موریانه ها روزها و شبها به کارشان ادامه دادند، بی هیچ ترحمی. انگار که تنها دلیل بودنشان همین بود که کار درخت را تمام کنند. درخت، شبیه بقیه بود، ظاهری زیبا و محکم داشت، و هیچکس جز ما که فیلم را می دیدیم نمی دانست درونش چه آتش هولناکی برپاست. بعد، یک روز آفتابی و زیبا در حالی که تمام جنگل در لذت بهار بارانی غرق بودند، درخت از پا درآمد. تا شد. شکست، افتاد و تمام شد. دیگر، زورش نرسید که با لبخندی بر لب و ظاهری آرام، به دردکشیدن ادامه بدهد.
فیلم که تمام شد، با خودم فکر کردم چه داستان آشنایی. تلویزیون را خاموش کردم، بوسه ای برای موریانه های سمج درونم فرستادم، و با لبخند مضحکی بر لب، وانمود کرده ام خوابیده ام....
علیرضـ ـا ۴ نظر

هدف گذاری سال جدید

در سال جدید طوری قدم برخواهم داشت که زمین خورد و خاکشیر بشه ، ‏آینده ای خواهم ساخت که گذشته جلوش برینه از خنده


حالا خواهید دید...

علیرضـ ـا ۲ نظر

دوری و دوستی

اولین ضرب‌المثل تاریخ هم "دوری و دوستی" بود، خدا دید آدم زیادی چای نخورده فامیل شده، زد زیرش گفت پاشو جمع کن بساطتو اینجا جات نیس، میری همون زمین خونه خودت.《داخل پرانتز، تازه اون آدم بود وضعش این بود》

 آدم هم اومد زمین و طبق اصل لانه کبوتری گفت هیچ‌جا خونه خود آدم نمیشه و ازون بهتر هیچ‌جا توالت خونه خود آدم نمیشه و زمین رو توالت فرض کرد و شیر فلکه رو وا کرد روش و گند زد به زمین و زمانِ خلقت خدا!

حالا خدا هم خیلی وقته میخواد بزنه همه چی رو شیفت دلیت کنه، از رفتارش مشخصه، یا تعارف میکنه، یا هنوز امید داره!

[پایان باز برای این جمله انتخاب میشود]

علیرضـ ـا ۲ نظر

مفاتیح

در حاشیه‌ی مفاتیح برای هر قسمتی از بدن یه دعای اختصاصی هست! یه رفیقی داشتیم هرجاش درد میکرد مفاتیح باز میکرد و معتقد بود اگه ایمانت قوی باشه حتما اثر میکنه. آخر یه روز آپاندیسش ترکید!... طفلک ایمانش قوی بود ولی این نکته رو در نظر نگرفته بود که عربی اصلا پ نداره که دعای آپاندیس داشته باشه! از اون به بعد برای هرجاش که "گچ پژ" داشت میرفت درمونگاه!

علیرضـ ـا

بی عنوان و نصف شبی

خونه‌ای که الان توش زندگی میکنیم حدود ۱۸سال پیش خریدیم. این یعنی چی؟ یعنی از ۱۸ سال پیش هربار که شبی بلند میشدم برم مستراح یا صبح زود بیدار میشدم برم سرکار باید از اتاق تاریکم بیام بیرون، برم تو پذیرایی، ازونجا در پذیرایی باز کنم برم توی راه‌پله، دست بندازم رو دیوار راه‌پله که مثل چشم کفتار سیاه و تاریکه دنبال کلید برق بگردم، توی همین لحظه درست همین لحظه توی این ۱۸سال هربار به این مرحله و لحظه میرسم یه حسی بهم میگفته و همچنان میگه "پسر الان لامپ رو روشن کنی یه موجود ترسناکی جلوی پات وایساده"
هیچوقت هم بعد روشن کردن چراغ چیزی جلوی پام نبوده. پشتمم نبوده. اما ترسش همیشه بوده. هیچوقتم نفهمیدم ترسش از کجا اومده. میگن ریشه داره تو کودکی. چمیدونم ازین مزخرفات. فقط میدونم ۱۸ سال با ترس چیزی که ندیدم زندگی کردم.
اینارو گفتم که بگم، من با ترس چیزی که ندیدم زندگی کردم. حالا وقتی رفتن تورو دیدم "بانو"، چطور نترسم که یکی دیگه بیاد و نخواد بره؟! آدمیم دیگه، آخرِ آخرش روح هممون یکیه، باقیشم بهونس، اومدیم برای رفتن، یه سری هم این وسط بازیشون میگیره چندبار میرن. با رفتنشونم یکی دیگه رو میکشن. حالا با این کله نترس شما بانو، که اومدی و رفتی، چطور باور کنیم بعدی نره؟ میفهمی چی میگم؟ ترس ۱۸ ساله یادته؟ هیچوقت ندیدمش، ولی تورو... ترس تورو...  ترس رفتنِ تورو دیدم که میگم!
پوووف
#سرمه_ای

علیـ ـرضا ۴ نظر

جمعه

من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد، و در شب روحت را در خواب به تمامی بازمی ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم...

قرآن / سوره انعام/  آیه 60

علیرضـ ـا

موسا کوتقی

یه پرنده باهوش و ویژه ای هم توی شهرها داریم، اسمش موسا کوتقیه . البته توشهرای دیگه به یاکریم، کوکو، گل گاو زبون، آویشنایسنا، پدرو داسیلوا و این جور اسامی هم معروفه و صداش میکنن، ولی شما همون موسا کوتقی رو در نظر بگیر. حتما همتون دیدین. جثه متوسطی داره، از گنجشک بزرگتره و از کبوتر کوچک تر. برای خودش از این ور به اون ور زندگی می کنه، شما بگو اینقدر محل به دنیا میده، نمیده. 

پرنده عجیبیه. خیلی خونسرده، یعنی ممکنه شما از یه قدمیش رد بشی و حتا پخ هم بکنی، ولی برگرده با یه خونسردی غریبی نگاهت کنه و نهایتا دیگه واکنشش این باشه که یه دو قدم بره اون ور. یا مثلا براش اگه غذا بذاری میاد اول یه نگاهی می کنه، بعد ول می کنه میره نیم ساعت بعد میاد. انگار مثلا خونه خودشون قورمه سبزی دارن. کلا یه جور " بابا اونقدا هم مهم نیست " خاصی تو چشماش هست. 

عجیب ترین ویژگی موسا کوتقی، اعتمادش به همه است. یعنی حتی اگه ماشین تا کنار بال هاش هم بیاد، پر نمیکشه که بره. اگه بهش نزدیک بشی، تا وقتی سعی نکنی بگیریش کاری نداره و به خونسرد بودنش ادامه میده. به فردای روشن اعتماد داره، طوری که تو کوچک ترین فضاها با شاخه های خشک لونه درست میکنه و بلافاصله هم کانون خونواده رو با آوردن چار تا بچه خونسرد قشنگ، گرم می کنه. نه از بیکاری می ترسه، نه از مریضی، نه از بحران اقتصادی، نه از بانکهای بی اعتبار، نه از رشد منفی اقتصاد، نه از پالم، نه از سرطان ریه. حتا از آلودگی هوا هم نمی ترسه، اگه می ترسید لابد مثل سار که خیلی عاقله از شهر می رفت دیگه. انگار که هیچ اتفاق بدی هیچ جای حافظه موسا کوتقیها ضبط نمیشه. اصلا. یا شاید هر روز صبح رفرش میشن. یه شروع دوباره، با ذهن کاملا پاک. راه خوبیه برای خوشبختی و آرامش. نیست؟ 

یه وقتهایی نگاهشون که می کنم، ته دلم با خودم میگم کاش موسا کوتقی بودم. این همه فکر و خیال تو سرم نبود، راه می رفتم برای خودم، پرواز می کردم از این ور شهر به اون ور شهر که قدیما خونه مادربزرگ بود. کاش هیچکسو از دست نداده بودم، از احوال دنیا و تیرگهای هر روز بی خبر بودم، خوش و خرم بودم برای خودم. بعد ولی منصرف میشم. می بینم آدمیزاد با همه تلخ کامی هاش خیلی موهبتا داره. یکیش همین که از تحربه هاش درس میگیره. البته من نمی گیرم، که نشون میده گونه خاصی هستم بین موسا کوتقی و انسان. یا همین که آدمیزاد می تونه با بقیه حرف بزنه. کمه مگه؟ آدم حرف نزنه میفهمه حرف زدن چقدر مهمه. اگه موسا کوتقی هم می‌تونست حرف بزنه، کی می دونه چقد غم تو دلش بود؟ 

از اون ور هم محاسبه می کنم می بینم اگه قرار بود با همین اضافه وزن موسا کوتقی بشم، کلا منقرض می شدم. اینه که میگم ولش کن، همین که هستیم خوبه دیگه. هیچی به هیچی.

علیرضـ ـا ۲ نظر

نامه ای به فرزند

پسرم‌ ،

کانسپت بابا،

درین روز شخمی ۳چیز را یادت باشد،  و بدان باید در زندگی‌ات از چیزهایی دوری کنی! البته زور نمیگویم برای خودت بهتر است!

اول از همه، از نپذیرفتنت توسط دیگران ناراحت نشو، تو سلیقه همه نیستی، مناسب همه هم نیستی، ما آدم‌ها ناقصیم، چیزهایی کم داریم، تکه کامل‌کننده پازل خودت را پیدا کن!

دوم اینکه یاد بگیر بدون وجود آدم‌ها شاد باشی، خودت را برای هر کسی و چیزی نفروش، گران باش، خودت که روی دست خودم باد نکردی، دلخوشیهایت را محدود به وجود آدم‌ها نکن، دندانِ لقِ دیگران اصلا!

سوما از خورشت کرفس دوری کن، اگر دو مورد اول نشد از سومی قطعا دوری کن، برای حفظ خودت و نسل آینده‌ات اینکار را بکن!

ران پسرم، رااان!

علیرضـ ـا

همنشین

چرا راه دور بریم ؟ شما ببین همین بیسکوییت پتی بور مینو . ( سلام پتی ) 

خالی خالی که میخوری مزه لپ گراز میده ، آممممما اگه بریزی توی شیر گرم ،نوزده ثانیه هم صبر کنی تبدیل میشه به یکی از میوه های بهشتی . درجه یک . سرلاک طور . 

همنشین مهمه . خیلی مهمه . کیفیتت رو تغییر می ده. از ما گفتن. 

علیرضـ ـا ۴ نظر

مکافات

آقائه همین الان از سفر کربلا برگشته، چندتا از فامیلاش رفتن از فرودگاه آوردنش. ظاهرا خانومش باهاش اختلاف داره، قفل در رو عوض کرده، خودش هم رفته خونه مادرش. هیچی، کربلایی مونده پشت در . اونایی هم که باهاش اومدن هی صلوت می فرستن. یه گوسفند خوشگل ننه مرده ای هم وسط کوچه وایساده با یه نگاه " بابا شما دیگه چه جور مخلوقانی هستین" به بقیه نگاه میکنه. هی صلوات می فرستن، کربلایی منتظر کلیدسازه، گوسفند کاهو میخوره میگه بعععععع. 

دایره زندگیشون فعلا اینه : انتظار، صلوات، بع.

علیرضـ ـا

دوری

و اما ، دوری .
دوری شکل های مختلفی دارد ، که همه شان مزخرف و زشتند .
یک وقتی هست که دوری ، فاصله جغرافیایی است . فکر کن تو و دلبر دو سر دنیا زندگی می کنید . تو این گوشه نقشه دنیایی ، روزت را با فکرهای تلخ شروع کرده ای ، دلبرت آن طرف دنیا برایت بوسه ای مجازی می فرستد و می گوید شب بخیر و می خوابد و تو می مانی و یک روز طولانیِ زشتِ سردِ بی صدای او .
یک وقتی هم هست که دوری ، دوری دلهاست . تو دوستش داری و او بی اعتناست ، یا برعکس . که چه دردی دارد تکاپوی ناامیدانه و یک نفره برای زنده کردن یا زنده نگه داشتن عشقی که انگار قرنهاست مرده و جنازه اش هم گوشه قبری به وسعت دو دل پوسیده .
یک شکلش هم دوری اجباری است . کسی را دوست داری که بر اساس قواعد مزخرف دنیای آدم بزرگها سهم تو نیست ، و حتا فکر کردن به او هم ممنوع است . مثلا در مسیجی برایت می نویسد چه خوب که دوباره می نویسی ، تو جانت پر می کشد که برایش بنویسی چه خوب که این همه بیتاب شراب بودن توام ، ولی نباید . و می نویسی ممنون از شما . و میخوابی و خواب گرگ پیری را می بینی که تو را می درد و صورتش شبیه صورت خود توست .
می بینی ؟ دوری شکلهای مختلفی دارد . می توانم تا صبح برایت بنویسم .
میان این همه تنوع عذاب ، یک وقتی اما هست که مبتلا می شوی به عمیق ترین شکل دردِ دوری . یک روز روبروی آینه می ایستی ، به خودت نگاه می کنی . و کم کم درد در گوشه سمت چپ پیشانیت هار می شود ، و تو را وادار می کند مرور کنی که چقدر دوری افتاده میان کسی که هستی ، و کسی که دوست داشتی باشی . چه خاک سوخته بی برکتی می شود آینه ...
دوری شکلهای مختلفی دارد ، که همه شان مزخرف و زشتند ........................

علیرضـ ـا

رییس

https://cdn.mashreghnews.ir/old/files/fa/news/1393/9/17/817394_352.jpg

یه پیرمرد آلزایمری آذری بسیار باصفا هست این نزدیکیا، یه "بقالی" کوچولو داره. از همون بقالیای باعشق قدیم، نه این سوپرمارکتای الکی. هر روز ازش خرید میکنم حتا اگه چیزی لازم نداشته باشم، و هر روز به من میگه اخم نکن، خوش اخلاق باش اوغلان. دیشب رفتم شیشه های ماءالشعیر رو پس بدم، گفت خانم نداری تو؟ خندیدم و گفتم نه. گفت زن بگیر زن خوبه. همین زن نداری که همش عین گرگ تیرخورده ای. (منظورش البته سگ هار بود :))
خیلی چیزا دوست داشتم براش بگم، دوست داشتم بگم بابانوئل جون، قربون ریش سیبیل نرمت، ما کشتی شکسته هاییم، نسل بدبختی هستیم، بی سوادِ رابطه و خودخواه و معتاد عشق و مدعی. میخواستم بگم ما نه با هم بودن بلدیم نه تنها بودن. میخواستم بگم زجر هجری کشیده ام که مپرس. میخواستم بگم عشق ریق رحمتو سرکشید بابا، الان دیگه خیلی ساله خداوندگار این زمین اسکناسه... اما نگفتم، دلم نیومد، فقط گفتم چشم رییس.
به سمت خونه که میومدم یاد فیلم هامون افتادم، وقتی که حمید هامون میره به ملاقات مادربزرگ. اونجایی که مادربزرگ می پرسه خوبی؟ هامون میگه نه، زنم طلاق میخواد، دوستم نداره. مادربزرگ گریه می کنه و میگه تنها موندی، غمخواری نداری، آی آی آی.....

علیـ ـرضا

آغازی بر فصل پنجم

ما که اینجا خشک ترین باغ خداییم ، نه که بی ریشه باشیم ، نه . عارمان می آید از پس آن همه زمستان دوباره باهاری بنشیند به برگ و بارمان . مسخره ی روزگار که نیستیم . هی بخشکیم و تبر بنشیند به تنمان و تمام شویم و باز یک روز آفتابی یا زیر یک باران تند به حکم لبخندی ، نوازشی ، بوسه ای جان بگیریم و دور باطل که آخر برای چه ؟ کدام قصه خوب تمام شده تا حالا ؟ کجای جهان به کام ما بوده ؟ کجای زمان ؟ کدام قله را فتح کنیم با بال و پری که نداریم ؟
هی پاییز فتحمان کند وسط بهارانگی ، و ما آرام و بیصدا برگ شویم زیر پای مردم بیزار که راه که میروند انگار دارند روی شیشه می رقصند . حوصله مان را ندارند ، بس که خشک و زردیم . هی بکاهیم و درد و اندوه و فراق را زمزمه کنیم در آوای اسمی ؛ آهنگی ، عکسی . و باز کسی از راه برسد با یک بغل آرامش ، کمی زنده مان کند وبگوید من بهار توئم ، پایان پاییزم . و باور کنیم و تا جان می گیریم ، نقاب کنار بزند و ببینیم میان چین ابروهایش چقدر پاییز خوابیده ...
نه که بی ریشه باشیم ، نه . عارمان می شود دوباره سبز شویم . شما اما رازدار ما باشید و اگر کسی پرسید ، بگوئید این درختان ، بی نواهای لال ، همان اول زمستان زغال شدند ، ته منقل کوچک طلایی رنگی که کرسی پیرزنی را گرم می کرد ، در دورترین روستای کوهستانی دنیا . حرمت نگه دارید و به کسی نگوئید که آنقدر بیهوده تکیدیم که بود و نبودنمان یکی شد و خط خوردیم از حافظه هرکسی که دوستمان داشت .
از کوچه ها آواز سرخوشانه تبر می آید . دارد مستانه می خواند : این فصل پنجم است ، آغاز انتها .....

علیـ ـرضا

یه مشت بچه : قسمت دوم

قسمت قبل

خب ما گفتیم که میفهمیم رابطه بر اساس یک منافع مشترک شکل میگیره ، این خیلی ساده اس مثلا شیش سالگی فرضا تو ابتدایی با یه نفر دوست بودم حالا رفتم راهنمایی یا یه جای دیگه !
حالا دوست میخوام ! خب اونو فراموش میکنم میرم یه دوست جدید پیدا میکنم ، به همین راحتی !
بعد بزرگ تر میشیم میایم تو دبیرستان ، دانشگاه یا مثلا محیط کار .
حالا یه آدم بیست و چهار ساله در طول زندگیش بیست و چهار بار دوستی های صمیمی رو تجربه کرده ، شکل داده ، قهر کرده ، عبور کرده و...
بذارید از یه زاویه دیگه بگم !
رابطه دوستی عادی رابطه پیچیده ایه به این خاطر که معلوم نیست چرا من باید با تو دوست باشم مگر اینکه یه ارزش افزوده ای رو بذاری روی میز تا من باهات دوست باشم ، دیگه این نیست که صرفا چون تو دختر یا پسری ، و بودنت برام طوری باشه که یه سری هرمونا بزنه بالا و من مثلا دلم میخواد باهات باشم !
واقعا باید یه ارزش افزوده ای داشته باشی
- یا آدم خوش مشربی باشی
- یا آدم باحالی باشی
- یا درست خوب باشه
یه چیزی باید داشته باشی که من بتونم باهات وقت بگذرونم و این دقیقا چیزیه که ما از سن کودکی خیلی خوب یادش میگیریم و بار ها و بار ها تمرینش میکنیم !
مثل کسی که دوچرخه سواری میکنه ، یا یه بچه ای که تازه میخواد راه بره اینقدر میخوریم زمین ، اینقدر میخوریم زمین تا یک فرایند بسیار پیچیده رو یاد میگیریم .
خب حالا سوال اینه ، ما چجوری این فرایند پیچیده رو یاد میگیریم ؟
خب این باشه برای قسمت بعدی ، حالا حالا ها کار دارم باهات :)))
پی نوشت : مدل سازی راه رفتن آدمیزاد اونقدر کار سختی هست که شرکت های خیلی بزرگ روش کار بکنن ، پس در نتیجه کار پیچیده ایه !

علیـ ـرضا

یه مشت بچه : قسمت اول

یه نکته خیلی کوچیکی میخواستم بگم بهتون که برای خودم جالب بود ، یعنی قشنگ تو گلوم گیر کرده بود و داشت کم کم بغض میشد.

خیلی جالبه که آدمیزاد در برخورد با روابط دوستانش به شدت حرفه ای عمل میکنه، این به این معناست که مثلا وقتیکه شما چهارسالتونه (بدون اینکه کسی بهتون آموزش داده باشه) چیزی به نام منافع مشترک رو در به اشتراک گذاشتن یک اسباب بازی یا عروسکی ، ماشین یا هر چی رو میفهمید و بر اساس اون توی اون مهد کودک یا محیطی که هستید در سن سه چهار سالگی ایجاد دوستی میکنید.

این جریان خیلییییییییی پیچیده ای هست که ما تو سن سه چهار سالگی میفهمیم.

یعنی ما تو سن پایین این قضیه رو میفهمیم که من با تو دوستم نه به خاطر اینکه دوستت دارم و تو هم با من دوستی نه به خاطر اینکه تو منو دوست داری ، بلکه اسباب بازی ها و اینا رو با هم به اشتراک میذاریم ، جفتمون حالشو میبریم دیگه.

ما تو این دوران قهر میکنیم و دوباره باهاش آشتی میکنیم و مثلا محیطمون که عوض میشه خیلی راحت این قضیه رو درک میکنیم که شرط اساسی یک رابطه دوستی اینه که با هم دییگه وقت بگذرونیم و اگر به هر دلیلی نمیتونیم دیگه با هم وقت بگذرونیم باید بریم سراغ دوستای جدید!

این بعد وجودی ما به خودی خود خیلی پیچیده اس ! اینطور نیست ؟!


خب این هنوز ادامه داره که تو قسمتای بعدی میگم !

علیـ ـرضا

خب دیگه از فردا وارد یه مبحث سنگین (از نظر خودم البته) میشیم

اسمشم مثلا میذاریم : یه مشت بچه

نقطه . [سرخط]

علیـ ـرضا

چند کیلو خرما برای مراسم تدفین : قسمت سوم و پایانی


این نوشته حاوی مقادیر متعددی اسپویل داستان هست :|

اگه لازم میدونید این پستُ بعد دیدن فیلم بخونید |:

با تشکر :|

تو روحت مسیریکا :|

این فیلم داستان دو کارگر صدری (محسن طنابنده) و یدی (نادر فلاح) است که در پمپ بنزینی در حاشیه ی جاده ای متروکه روزگار میگذرانند و منتظر امدن صاحب کار و تسویه حساب هستند. تنها کسانی که به این پمپ بنزین رفت و امد دارند عباسِ نامه‌رسان (محسن نامجو) و نعشه کشی بنام عروج است که مرده ها را از روستاهای اطراف جمع اوری میکند. یدی عاشق دختری است که او را ندیده و با پول دادن به عباس نامه های عاشقانه ای به آن دختر می نویسد. اما عباس نامه های عاشقانه را برداشته و بازنویسی میکند و از طرف خودش به دختر میدهد. (اون داستان رو شنیدید که طرف میگه اینقد به دختره نامه نوشتم تا دختره عاشق پستچی شد؟ توی این فیلم این داستان رو میبینید!)

درباره داستان عاشقی صدری هم چیزی نباید گفت چون کلیت داستان لو میرود. اما بطورکلی روابط عاشقانه و غیرمتعارف صدری و یدی که برگرفته از شخصیت ساده انهاست کاملا قابل توجه است.

فضای برفی و سردی که بر کل فیلم حاکم است و شیوه ی تصویر برداری سیاه و سفید از همان ابتدا به مخاطب القا میکند که نباید توقع یک فیلم ارامش دهنده را داشته باشد . در تمام طول فیلم شما با اتفاقات دراماتیک زیادی همراه میشوید که شما را درگیر و دچار تضاد میکند.

این داستان متروک شدن جاده به زیبایی تغییر مسیر زندگی و تغییر ناپذیری رابطه ی این چند نفر را با سایر ادم ها نشان میدهد . ادم های این قصه تن به روزگار تازه نداده اند . پس از چرخه خارج و به حاشیه رانده شده اند و در این میان به دنبال دستاویزی میگردند تا هنوز ارتباطی با انسان ها داشته باشند. این ادم ها در همین تنهایی به شدت از خود دورند. داستان عاشقی آنها مرا یاد یک نقل قول از اریک فروم میاندازد :”انها به شدت از خود بیگانه اند و تمام دردها و رنج ها و نداشته هایشان را در قالب معشوقه ای دراورده اند که حتی در اکثر موارد حقیقی نیست و پس از روشن شدن موضوع و کنار رفتن پرده های وهم انها نیز از زندگی خسته شده و در گوشه ی تنهایی خود هم چنان مانند سایه ای زندگی میکنند .”

این فیلم در سال 84 ساخته شده و اگر داستان عاشقی هرکدام از آنها را بررسی کنیم با گذشت زمان ملموس تر هم خواهد شد. داستان عشقِ مجازی یدی و عشق بدون انتهای صدری به یک مرده! بی‌شک عشق این روزهای ما، و دنیای مجازی همین نیست؟! 

در فیلم می بینیم که صدری و یدی منتظر صاحب کار و تسویه حساب هستند . و در این چقدر کنایه ی زیبایی است به در انتظار گودو! این دو ماجرا شباهت های زیادی دارند انگار که یدی و صدری منتظر گودو هستند! همین انتظاری که تا پایان برطرف نمیشود و حس ناتوانی و مفعول بودن زیادی را به شخصیت ها می دهد. البته اگر بخواهیم لایه های فیلم را بررسی کنیم به داستان های زیادی برخورد میکنیم. مثل داستانی های داخلی از هدایت و صادق چوبک و... یعنی سامان سالور هوشمندانه از داستان های مختلفی برای نگارش این فیلم استفاده کرده. 

محسن نامجو نقش آدم فرصت طلبی را بازی میکند که حتی برای حرفهای عاشقانه اش هم از نامه های یدی استفاده میکند. و باید گفت که کاش محسن نامجو علاوه بر خوانندگی نیم نگاهی هم به بازیگری داشت. 

فیلم مفهوم بی نظیری دارد، روابط انسانی بر یک بستر سرد و نگاه انسانیِ سالور به آنها هدف غایی فیلم است. عباس، صدری،  یدی، عروج، برادر عقب مانده عباس و پدرش .....هر کدام به نوعی کمبود دارند..... 

صدری پهلوان عاشق پیشه و زشت فیلم با تمام پلشتیها و رفتارهای غیر انسانی اش با یدی قلبی پرشور و مهربان دارد .او با دستی علیل و چشمی از حدقه بیرون آمده و چهره ای کریه از خدا دلِ خونی دارد.

یکی از مسائل بسیار مهم فیلم مرگ معنویت در زندگی انسان کنونی است، در فیلم ما چندین بار شاهد نام بردن از امام‌زاده‌ای هستیم که هیچ‌گاه آن را نمی‌بینیم و تنها مستمسکی است برای توجیه و هیچ‌گاه شخصیت‌ها به‌سوی آن نمی‌روند چراکه به نظر می‌آید از آن قطع امید کرده‌اند همچنین در پرده سوم فیلم ما شاهد آن هستیم که صدی در اوج فروپاشی خدای خود را صدا می‌زند اما به شنیدن پاسخ ایمان ندارد و به همین خاطر محل پنهان زنِ مرده را برملا می‌کند درحالی‌که اگر به آنچه از خدایش می‌خواهد ایمان داشت منتظر وقوع برف می‌ماند همان‌طور که اگر یدی و نامه‌رسان به امام‌زاده اعتقاد داشتند شاید برادر عقب‌افتاده شفا می‌یافت. اما برف پایانی فیلم، همان نگاه خداوند است به بنده هایش، همان اتفاقی که بعد از کار نیکی که انجا میدهیم انتظار داریم یا شایدم همان اتفاقی که به وقت خودش نمیافتد. 

سالور با ظرافتی تحسین‌برانگیز جهان فیلم خود را خلق کرده است و از دل آن مفاهیم موردنظرش بیان می‌کند، در فیلم چند کیلو خرما برای مراسم تدفین جامعه‌ی خلق شده سرشار از استعاره و کنایه هست. شخصیت‌های فیلمِ سالور همگی دارای گذشته‌ای نسبتا خوشبخت بوده‌اند که به‌مرور زمان بر اثر جبر جغرافیایی اکنون به کناری گذارده شده‌اند. درواقع شخصیت‌های فیلم آدم‌هایی هستند که در جامعه‌ی امروز جایی ندارند پس مجبورند دل‌خوش به آنکه برای کاری گمارده شده‌اند در وضعیت اسفبار خود بمانند.

بدون شک این فیلم یکی از بهترین فیلمهای سینامی ایران است که نه دیده شده و نه اکران شده است. اما باید دید و از سکانس به سکانس این فیلم لذت برد.

علیـ ـرضا

هوا بس ناجوانردانه سرد است :|||||

میگه "از تنهاییت لذت ببر، برو تنهایی برف بازی کن، لگد بزن به درختها و از ریختن برف روی سرت لذت ببر، تنها توو خیابون قدم بزن و بلند بلند بخند"... بزرگوار، تنهاییم، دیگه اسکل که نیستیم : |

علیـ ـرضا

معرفی میکنم

‏پی ام های حرص درار:

▪️ اوکی :)

▪️ مهم نیست دیگه

▪️ نتم ضعیفه دیر ج میدم

▪️ به من چرا میگی؟

▪️ بیخیال

▪️ تو راست میگی

▪️ چیکار میکنی؟ -کار بدی نمیکنم

▪️ هر طور راحتی

▪️ هه همینطوره

▪️ عزیزی 

▪️ چرا آنلاینی؟

▪️ بدک نیستم

▪️ باور نمیکنی به من چه

▪️ خودت میدونی

▪️ شب خوش

و غول ماجرا کسی نیست جز :

:)








:|
پی نوشت : امروز میخوام به اندازه تمام روزایی که نبودم وبلاگ آپ کنم

علیرضـ ـا

چند کیلو خرما برای مراسم تدفین : قسمت دوم

فکر نمی کردم حرف زدن با یه زن اینقد سخت باشه یه چیزی روی  دلم مونده می خوام بهت بگم...حقیقتش یه باره دیگم دلم پیش یکی گیر کرد،هیچ وقت روشو ندیدم همیشه صورتش رو چادر پوشونده بود.همیشه اخر معرکه میومد می گفت پهلوون نفست حقه،من ،من عاشق صداش بودم.....از وقتی پیدا شد دیگه کار من کار نشد ،تمام هوش و حواسم به اون بود تا زد و یه روز زیربار ماشین دستم لرزید نتونستم نگیرش دارم همه هرهر زدن زیر خنده دیگه از فرداش ندیدمش یعنی دیگه نیومد ،.....حالا فهمیدم زورم به همه چی میرسه الا دلم ....

علیـ ـرضا
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان