دیفال

بایگانی
۲۳دی

نگفتم برات، روم نشد یعنی. از وقتی این یارو جدیدیه اومد، این دلبر جدیدت رو میگم، هی سخت گذشت به من. هی رفتم اومدم دیدم وایساده دَمِت، داره حرف میزنه، داری براش میخندی. چشات داره میخنده براش. قشنگی وقتی میخندی، خیلی قشنگی. واسه ما که فقط اخم داشتی .... 

یه روز دیدم نه دیگه نمیشه، صبح تا شب شب تا صبح یه بند نفسم درد داره، سرم شده قد کوه. رفتم پیش یارو دکتره گفتم قرص آبی ها رو زیاد بده دکتر، بخوابیم یه بند. گفت میخوابی ولی سردرد میگیری، گفتم نه خوبه، میخوابم پامیشم روز تموم شده، شبه. شب خوبه. سردردم که عیبی نداره، رفیقمونه از کی تا حالا. غصه خورد دکتره، اما قرصا رو نوشت. 

حالا روزا با قرص خوابم، شب که میشه عین روح سرگردون یواشکی میام دم اتاقت، وایمیسم تماشات می کنم. خوابیدی، چشما بسته، مژه ها برگشته، نفس ها آروم، گیس ها ریخته روی شونه، لبا غنچه، گردن صاف. عین یه گنجیشک کوچولو. نیگات می کنم تا صب بشه. صب که میشه، باز قرص آبی رو می بوسم و پناه می برم به خواب. 

خواب خوبه. تو خواب دارمت ...

پی نوشت : جمشید میگه کامنتارو چیکار میکنی دیوونه؟ میگم چیکارشون کنم سگ مصب ، اخر جواب میدم دیگه!

الان حواسم پرت دلبره نمیپاشیم پا کامنت، شرمنده شوماییم خلاص

۹۶/۱۰/۲۳
علیـ ـرضا