دیفال

بایگانی
۱۸بهمن

ما که اینجا خشک ترین باغ خداییم ، نه که بی ریشه باشیم ، نه . عارمان می آید از پس آن همه زمستان دوباره باهاری بنشیند به برگ و بارمان . مسخره ی روزگار که نیستیم . هی بخشکیم و تبر بنشیند به تنمان و تمام شویم و باز یک روز آفتابی یا زیر یک باران تند به حکم لبخندی ، نوازشی ، بوسه ای جان بگیریم و دور باطل که آخر برای چه ؟ کدام قصه خوب تمام شده تا حالا ؟ کجای جهان به کام ما بوده ؟ کجای زمان ؟ کدام قله را فتح کنیم با بال و پری که نداریم ؟
هی پاییز فتحمان کند وسط بهارانگی ، و ما آرام و بیصدا برگ شویم زیر پای مردم بیزار که راه که میروند انگار دارند روی شیشه می رقصند . حوصله مان را ندارند ، بس که خشک و زردیم . هی بکاهیم و درد و اندوه و فراق را زمزمه کنیم در آوای اسمی ؛ آهنگی ، عکسی . و باز کسی از راه برسد با یک بغل آرامش ، کمی زنده مان کند وبگوید من بهار توئم ، پایان پاییزم . و باور کنیم و تا جان می گیریم ، نقاب کنار بزند و ببینیم میان چین ابروهایش چقدر پاییز خوابیده ...
نه که بی ریشه باشیم ، نه . عارمان می شود دوباره سبز شویم . شما اما رازدار ما باشید و اگر کسی پرسید ، بگوئید این درختان ، بی نواهای لال ، همان اول زمستان زغال شدند ، ته منقل کوچک طلایی رنگی که کرسی پیرزنی را گرم می کرد ، در دورترین روستای کوهستانی دنیا . حرمت نگه دارید و به کسی نگوئید که آنقدر بیهوده تکیدیم که بود و نبودنمان یکی شد و خط خوردیم از حافظه هرکسی که دوستمان داشت .
از کوچه ها آواز سرخوشانه تبر می آید . دارد مستانه می خواند : این فصل پنجم است ، آغاز انتها .....

۹۶/۱۱/۱۸
علیـ ـرضا