دیفال

بایگانی
۱۹بهمن

https://cdn.mashreghnews.ir/old/files/fa/news/1393/9/17/817394_352.jpg

یه پیرمرد آلزایمری آذری بسیار باصفا هست این نزدیکیا، یه "بقالی" کوچولو داره. از همون بقالیای باعشق قدیم، نه این سوپرمارکتای الکی. هر روز ازش خرید میکنم حتا اگه چیزی لازم نداشته باشم، و هر روز به من میگه اخم نکن، خوش اخلاق باش اوغلان. دیشب رفتم شیشه های ماءالشعیر رو پس بدم، گفت خانم نداری تو؟ خندیدم و گفتم نه. گفت زن بگیر زن خوبه. همین زن نداری که همش عین گرگ تیرخورده ای. (منظورش البته سگ هار بود :))
خیلی چیزا دوست داشتم براش بگم، دوست داشتم بگم بابانوئل جون، قربون ریش سیبیل نرمت، ما کشتی شکسته هاییم، نسل بدبختی هستیم، بی سوادِ رابطه و خودخواه و معتاد عشق و مدعی. میخواستم بگم ما نه با هم بودن بلدیم نه تنها بودن. میخواستم بگم زجر هجری کشیده ام که مپرس. میخواستم بگم عشق ریق رحمتو سرکشید بابا، الان دیگه خیلی ساله خداوندگار این زمین اسکناسه... اما نگفتم، دلم نیومد، فقط گفتم چشم رییس.
به سمت خونه که میومدم یاد فیلم هامون افتادم، وقتی که حمید هامون میره به ملاقات مادربزرگ. اونجایی که مادربزرگ می پرسه خوبی؟ هامون میگه نه، زنم طلاق میخواد، دوستم نداره. مادربزرگ گریه می کنه و میگه تنها موندی، غمخواری نداری، آی آی آی.....

۹۶/۱۱/۱۹
علیـ ـرضا