دیفال

بایگانی
۲۶بهمن

یه پرنده باهوش و ویژه ای هم توی شهرها داریم، اسمش موسا کوتقیه . البته توشهرای دیگه به یاکریم، کوکو، گل گاو زبون، آویشنایسنا، پدرو داسیلوا و این جور اسامی هم معروفه و صداش میکنن، ولی شما همون موسا کوتقی رو در نظر بگیر. حتما همتون دیدین. جثه متوسطی داره، از گنجشک بزرگتره و از کبوتر کوچک تر. برای خودش از این ور به اون ور زندگی می کنه، شما بگو اینقدر محل به دنیا میده، نمیده. 

پرنده عجیبیه. خیلی خونسرده، یعنی ممکنه شما از یه قدمیش رد بشی و حتا پخ هم بکنی، ولی برگرده با یه خونسردی غریبی نگاهت کنه و نهایتا دیگه واکنشش این باشه که یه دو قدم بره اون ور. یا مثلا براش اگه غذا بذاری میاد اول یه نگاهی می کنه، بعد ول می کنه میره نیم ساعت بعد میاد. انگار مثلا خونه خودشون قورمه سبزی دارن. کلا یه جور " بابا اونقدا هم مهم نیست " خاصی تو چشماش هست. 

عجیب ترین ویژگی موسا کوتقی، اعتمادش به همه است. یعنی حتی اگه ماشین تا کنار بال هاش هم بیاد، پر نمیکشه که بره. اگه بهش نزدیک بشی، تا وقتی سعی نکنی بگیریش کاری نداره و به خونسرد بودنش ادامه میده. به فردای روشن اعتماد داره، طوری که تو کوچک ترین فضاها با شاخه های خشک لونه درست میکنه و بلافاصله هم کانون خونواده رو با آوردن چار تا بچه خونسرد قشنگ، گرم می کنه. نه از بیکاری می ترسه، نه از مریضی، نه از بحران اقتصادی، نه از بانکهای بی اعتبار، نه از رشد منفی اقتصاد، نه از پالم، نه از سرطان ریه. حتا از آلودگی هوا هم نمی ترسه، اگه می ترسید لابد مثل سار که خیلی عاقله از شهر می رفت دیگه. انگار که هیچ اتفاق بدی هیچ جای حافظه موسا کوتقیها ضبط نمیشه. اصلا. یا شاید هر روز صبح رفرش میشن. یه شروع دوباره، با ذهن کاملا پاک. راه خوبیه برای خوشبختی و آرامش. نیست؟ 

یه وقتهایی نگاهشون که می کنم، ته دلم با خودم میگم کاش موسا کوتقی بودم. این همه فکر و خیال تو سرم نبود، راه می رفتم برای خودم، پرواز می کردم از این ور شهر به اون ور شهر که قدیما خونه مادربزرگ بود. کاش هیچکسو از دست نداده بودم، از احوال دنیا و تیرگهای هر روز بی خبر بودم، خوش و خرم بودم برای خودم. بعد ولی منصرف میشم. می بینم آدمیزاد با همه تلخ کامی هاش خیلی موهبتا داره. یکیش همین که از تحربه هاش درس میگیره. البته من نمی گیرم، که نشون میده گونه خاصی هستم بین موسا کوتقی و انسان. یا همین که آدمیزاد می تونه با بقیه حرف بزنه. کمه مگه؟ آدم حرف نزنه میفهمه حرف زدن چقدر مهمه. اگه موسا کوتقی هم می‌تونست حرف بزنه، کی می دونه چقد غم تو دلش بود؟ 

از اون ور هم محاسبه می کنم می بینم اگه قرار بود با همین اضافه وزن موسا کوتقی بشم، کلا منقرض می شدم. اینه که میگم ولش کن، همین که هستیم خوبه دیگه. هیچی به هیچی.

۹۶/۱۱/۲۶
یک ناشناس

نظرات  (۱)

یه بار یکی شونو با یه پاره آجر زدم :/ :( فکر نمیکردم بهش بخوره. زدم، خورد . طفلی افتاد . یادم نیس چش شد آخر ، اما تا مدتها عذاب وجدان داشتم به خاطرش :/ . حالا این درحالی که در همون زمان هرروز برای تفریح دنبال شکار گنجشک بودیم :/
کلا این موسی کو تقی - حداقل تو فرهنگ های اونورا - موجود خیلی قابل احترامیه. عجیب.
بابا بزرگم حتی تو خونه شون یادمه براشون یه جای مخصوص درست میکرد که برن لونه بسازن. دور از دست گربه ها .

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی