بی عنوان و نصف شبی

خونه‌ای که الان توش زندگی میکنیم حدود ۱۸سال پیش خریدیم. این یعنی چی؟ یعنی از ۱۸ سال پیش هربار که شبی بلند میشدم برم مستراح یا صبح زود بیدار میشدم برم سرکار باید از اتاق تاریکم بیام بیرون، برم تو پذیرایی، ازونجا در پذیرایی باز کنم برم توی راه‌پله، دست بندازم رو دیوار راه‌پله که مثل چشم کفتار سیاه و تاریکه دنبال کلید برق بگردم، توی همین لحظه درست همین لحظه توی این ۱۸سال هربار به این مرحله و لحظه میرسم یه حسی بهم میگفته و همچنان میگه "پسر الان لامپ رو روشن کنی یه موجود ترسناکی جلوی پات وایساده"
هیچوقت هم بعد روشن کردن چراغ چیزی جلوی پام نبوده. پشتمم نبوده. اما ترسش همیشه بوده. هیچوقتم نفهمیدم ترسش از کجا اومده. میگن ریشه داره تو کودکی. چمیدونم ازین مزخرفات. فقط میدونم ۱۸ سال با ترس چیزی که ندیدم زندگی کردم.
اینارو گفتم که بگم، من با ترس چیزی که ندیدم زندگی کردم. حالا وقتی رفتن تورو دیدم "بانو"، چطور نترسم که یکی دیگه بیاد و نخواد بره؟! آدمیم دیگه، آخرِ آخرش روح هممون یکیه، باقیشم بهونس، اومدیم برای رفتن، یه سری هم این وسط بازیشون میگیره چندبار میرن. با رفتنشونم یکی دیگه رو میکشن. حالا با این کله نترس شما بانو، که اومدی و رفتی، چطور باور کنیم بعدی نره؟ میفهمی چی میگم؟ ترس ۱۸ ساله یادته؟ هیچوقت ندیدمش، ولی تورو... ترس تورو...  ترس رفتنِ تورو دیدم که میگم!
پوووف
#سرمه_ای

علیـ ـرضا
مریــــ ـــــم
تیکه ای از یه کتابه؟
رسول
متاسفانه در باب عوالم مربوط به احساسات و عواطف بسیار نامیزونم وگرنه نظر بسیار جالبی میدادم
صخره .
یاد بازی از دست دادن امیلی افتادم 

یاسی ترین
چند تا پست امشب ازت خوندم که خیلی دوستشون داشتم. بعضیاشون کامنتاش بسته بود. نظرمو برا خودم نگه داشتم !!
اما اینجا میگم خیلی خوب بود عالی بود... دلمان به درد آمد :/
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان